میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

میوه دل

هدایای تولد

نفسم سلام به روی ماهت بیستم این ماه تولد یک سالگی شما رو به همراه دوستان جشن گرفتیم و دوستان زحمت کشیدن و واسه شما هدیه آوردن به همین دلیل برای تشکر از همشون می خوام تو وبلاگت لیست هدایا رو بنویسم تا یادگار بمونه اولین هدیه از طرف من و بابایی واسه دلبندمون یک دوچرخه قشنگ از طرف دایی سعید و خاله سارا یک سه چرخه از طرف خاله سحر و خاله سمانه یک ماشین از طرف فرزین جون هلیکوپتر از طرف نازنین زهرا یک دست لباس از طرف محبوبه جون یک دست لباس از طرف سمانه جون و پسرش معین یک دست لباس از طرف زری جون و دخترش سوگن...
23 تير 1391

فرشته کوچولو اومد

سبحان من در آن روز که فرشتگان از عشق سرشار بودند و پایکوبی میکردند دانستم،‌ تو ای نازنین پای بر زمین خاکی عالم نهاده ای، پس برای خوش آمد گویی هدیه ای تقدیمت میکنم و آن قلب کوچک و بی ریای من است تولدت مبارک آرام جانم   بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی ...
23 تير 1391

فرشته کوچولو اومد

سبحان من در آن روز که فرشتگان از عشق سرشار بودند و پایکوبی میکردند دانستم،‌ تو ای نازنین پای بر زمین خاکی عالم نهاده ای، پس برای خوش آمد گویی هدیه ای تقدیمت میکنم و آن قلب کوچک و بی ریای من است تولدت مبارک آرام جانم بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با...
23 تير 1391

هورا نی نی دایی اومد

سلام ماه شب چهارده ام امروز یه اتفاق خیلی خیلی خوب افتاده !!! بله بلاخره داداشی چهارمی اومد هورااااااا زن دایی جون امروز دردش گرفت و بردنش دکتر و دکتر هم تو بیمارستان بستریش کرد و درست مثل شما ساعت 2 و نیم نی نی کوچولومون پاهای کوچولوشو تو این دنیا گذاشت که ان شاالله قدمش واسه همه مون خیر باشه واااااااااااااااااااای خیلی خوشحالم آخه دوباره عمه شدم . قراره خاله سارا بیاد دنبالم و با هم بریم دیدن فسقلی عمه که الهی عمه قربونش بره . تا الان چهار تا پسر کاکل به سر داریم تا ببینیم نی نی خاله سارا چیه ؟ ان شاالله تن همه تون سالم باشه دوووووووووووووووووستون دارم خیلی زیاد ...
14 تير 1391

کارهای جدید

سلام به روی ماه گل من جونم برات بگه سرگرمی دیگه شما پله نوردیه به طوریکه به محض دیدن هرگونه پله ای تلاش میکنی بری بالا اما هنوز یاد نداری از پله ها بیای پایین . از تخت خودت بدون هیچ کمکی به آسونی میری بالا اما هنوز قادر به فتح تخت مامان و بابا نشدی و با کمک میری بالا . سعی میکنی بیشتر مواقع دستت رو به جایی بگیری بلند بشی و راه بری . روروئکت رو میگیری و هولش میدی و به این طریق راه میری . کلیه اجسام ریز روی زمین از دستت در امان نیستن . دیروز هم تلاش میکردی یه مورچه رو با دستات بگیری که تقریبا بیچاره رو له کردی . قد بلندی میکنی و همه لوازم آرایشهای منو می ریزی پایین و باهاشون با...
12 تير 1391

کارهای جدید

سلام به روی ماه گل من جونم برات بگه سرگرمی دیگه شما پله نوردیه به طوریکه به محض دیدن هرگونه پله ایتلاش میکنی بری بالااما هنوزیاد نداریاز پله ها بیای پایین . ازتخت خودت بدون هیچ کمکی به آسونی میری بالا اماهنوز قادر به فتحتخت مامان و بابا نشدی و با کمک میری بالا . سعی میکنی بیشتر مواقع دستت رو به جایی بگیری بلند بشی و راه بری . روروئکت رو میگیری و هولش میدی و به این طریق راه میری . کلیه اجسام ریز روی زمین از دستت در امان نیستن. دیروز هم تلاش میکردی یه مورچه رو با دستات بگیری که تقریبا بیچاره رو له کردی . قد بلندی میکنی و همه لوازم آرایشهای منو می ریزی پایین و باهاشون بازی میکنی . علاقه فراوونی به لب تاب د...
12 تير 1391

واااااااااای زلزله

سلام عشق مامی الان که دارم برات می نویسم تو تختت کنار من خوابیدی درست مثل فرشته ها  بس که خسته ای گلم دیشب تقریبا ساعت دو و نیم بود که من و بابایی همزمان با یک تکون آروم اما طولانی از خواب پریدیم . بله زلزله بود . من گیج و منگ دنبال چادر می گشتم و مغزم هنگ کرده بود و دور خودم می گشتم که بابایی گفت بریم تو ماشین بخوابیم ممکنه دوباره زلزله بشه . خلاصه بابایی پتوها رو برد تو ماشین و من هم شما رو بغل کردم و رفتیم بیرون . تو محوطه مجتمع همه همسایه ها جمع شده بودن و شما از سر و صدای اونها بیدار شده بودی و تا بعد از اذان صبح نخوابیدی و تو ماشین روی من و بابایی می پریدی . وقتی شما خوابیدی برگشتیم خونه و خودمون رو سپردیم به ...
12 تير 1391

واااااااااای زلزله

سلام عشق مامی الان که دارم برات می نویسم تو تختت کنار من خوابیدی درستمثل فرشته ها بس که خسته ای گلم دیشب تقریبا ساعت دو و نیم بود که من و بابایی همزمان با یک تکون آروم اما طولانی از خواب پریدیم . بله زلزله بود . من گیج و منگ دنبال چادر می گشتم و مغزم هنگ کرده بود و دور خودم می گشتم که بابایی گفت بریم تو ماشین بخوابیم ممکنه دوباره زلزله بشه . خلاصه بابایی پتوها رو برد تو ماشین و من هم شما رو بغل کردم و رفتیم بیرون . تو محوطه مجتمع همه همسایه ها جمع شده بودن و شما از سر و صدای اونها بیدار شده بودی و تا بعد از اذان صبح نخوابیدی و تو ماشین روی من و بابایی می پریدی . وقتی شما خوابیدی برگشتیم خونه و خودمون رو سپردیم به خدا و خوا...
12 تير 1391

پیشرفتهای پرنس من

  جونی سلام قربونت بره مامی که روز به روز آقاتر میشی و کلی کارای قشنگ یاد میگیری . چند روزه یاد گرفتی بشکن میزنی و هر موقع واست آهنگ میذارم خودتو جلو عقب میکنی مثلا میرقصی و با دو تا دستای خوشگلت بشکن میزنی . بشکن زدن رو از بابایی یاد گرفتی . بعد از خوردن غذا یا میوه وقتی بهت میگیم سبحان تموم شد دستای نازتو بهم می مالی یعنی اینکه دیگه نیست تموم شده . خوخوخوخو میکنی و همه رو می ترسونی . موقع خداحافظی بای بای میکنی و وقت سلام کردن دست میدی . فکر میکنی دخترخاله (آتنا) عروسکه و دوست داری بغلش کنی و به سمتش هجوم می بری . تازگیا به هر طریقی شده منظورت رو بهمون می فهمونی چه با اشاره ، چه با ک...
11 تير 1391

پسر زرنگ من

سلام به پسر بلا و شیطون اما زرنگ مامانی چند روز پیش دایی جون ازت پرسید : سبحان کو دندونات ؟ شما هم در کمال ناباوری دستت رو گذاشتی رو دندونات . با این که تا حالا من بهت چنین چیزی رو نگفته بودم کلی تعجب کردم و بارها و بارها ازت این سوال رو کردم و شما هر بار همون واکنش رو نشون دادی . امروز هم که بهت گفتم زبونتو در بیار شما با یه عشوه همه زبونتو در آوردی . خلاصه ما به این نتیجه رسیدیم که شما همه چیز رو می فهمی اما نمی تونی حرف بزنی . تازگیا به راه رفتن خودت میگی تاتی و هر موقع میخوای راه بری میگی تاتی تاتی با دیدن همه بچه ها میگی دد صداهای رو که من میگم تکرار میکنی . دالی میکنی خیلی کنجکاوی و دوست داری همه چیز رو کشف کنی اصلا ح...
10 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد